کسی اینجا منو میشناسه ؟

بابا لنگ دراز Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 05:00 AM

چشمهایم می بیند ؟ یا تو اینجا نیستی ؟

دستهایم حس دارد ؟ یا تو اینهمه لطیفی ؟

گوشهایم کرند ؟ یا صدای تو بلوری است ؟

زبانم تلخ شده ؟ یا طعم های اینجا ؟

می شنوی ؟ یا من لال شده ام ؟

تنهایم ؟ یا چون تو تنهایی ، احساس می کنم ؟

 

-------------------

 

معرفی خودم برای همیشه و همه :

نام : سید محمد مهدی

نام خانوادگی : آیت اللهی

وبلاگ : سرخ (همینجا)

فرزند : سید علی (مرحوم)

دانشجوی : عمران

محل زندگی : شیراز

دین : اسلام ( شیعه اثنی عشری )

تولد : ۶۳ - تهران

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 11:21 AM
سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:40 AM

تیره بود و سیاه

زمین و زمان را می گویم

البته تا قبل از اینکه عینک آفتابی را بردارد

بعد از آن روشن شد و سبز

چشم و دلش را می گویم.

 

------

 

سالها روزها ساعت ها به دنبال خورشید گشته بود . بدون آنکه ذره ای به چشمانش شک کند. چشمانی که روی آنها را با عینک آفتابی پوشانده بود . ناگهان روزی ، یادم می آید در حال جستوجوی خورشید بود که پایش به ریشه ی  جا مانده  بر روی زمین درختی گیر کرد و محکم با صورت به زمین خورد .

سالها ، روزها ، ساعت ها گذشت تا به هوش آمد .

چشمانش را که باز کرد خورشید را مستقیم روبروی خود دید . خورشید را تا به حال ندیده بود . نمی شناختش.

با او ، با خورشید غریبه بود .

ساعت ها بدون پلک زدن ، به خورشید خیره ماند . تا آنکه غروب کرد و شب شد .

روز ها کارش همین بود .

زیر درخت نشسته بود و به طلوع و غروب خورشید نگاه می کرد.

گوئی جوابی داشت بی سوال .

هر چه فکر کرد سوالی به ذهنش نرسید .

تا آنکه شبی بعد از سالها خسته شد و خواست برخیزد .

ایستاد و ناگهان صدای چرق چرقی شنید.

پایش را بلند کرد .

عینک سیاهی را له شده دید.

 

همه چیز یادش آمد . و سوالش را اما

خورشید دیگر طلوع نکرد.

 

حق یارویاور همه مهربانان

با تقدیم احترام به ریحانه « یکی بود یکی ... »

یا علی مدد

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 11:46 AM

بهار فصل خوبی است که بعد از زمستان سرد و مزخرف به سراغ مردم مرفه می آید.

 

در فصل بهار همه خوشحال اند و می توان همه چیز را به شوخی برگزار کرد .

حتی پلیس ها با آدم مهربان می شوند و می توانی در جاده ها کنار اتومبیل های گران قیمت رد شد .

 

البته بهار به چیز های دیگری هم قشنگ می شود . مثلا به اینکه هر سوراخی را به قیمت خوب می توان پیدا کرد . و ...

 

--------------------

پ.ن. همیشه از توصیف فصل ها بدم میومده الانم همینطور . اما بالاخره باید با آپ کردنم اعلام کنم که زنده ام .

پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387 ساعت 12:36 PM

خیلی سعی کردم از انفجار شیراز ننویسم . آخه فکر نمی کردم به من ربطی داشته باشه . توی مجلسی که به اسم امام حسین آقای ان جو ینژ اد  از رشادات نداشته ی عمر و ابوبکر تعریف می کنه و بالاخره جنبش جهاد اهل سنت دستت درد نکنه ای به این آقا می گن  .

 

اما دیگه آخه چقدر بی حیایی ؟

 

شورای ام نی ات ملی بیانیه صادر کرده که هیچ کس ، نه از رسانه ها و نه از مردم عادی حق اظهار نظر در باره انفجار شیراز رو نداره ؟ خیلی ... است .

 

کشوری که (ایران) رئیس جمهورش به اروپا انتقاد می کنه که چرا در مورد اظهار نظر هولوکاست جبهه گیری میکنه حالا خودش (ایران) اعلام کرده که کسی حق اظهار نظر نداره ؟

 

مگه خونه ی بابات بوده که ترکیده و کسی حق اظهار نظر نداره ؟ یه مجلس عمومی بوده با هزاران آدم ساده دل (لوح) .

 

باعث تاسفه . این ادبیات دیکتاتوری توی مملکتی که ادعای (حد اقل ادعا رو که داره ) دیکتاتور ستیزی داره !!! این نشون میده جمله ی رئیس دانشگاه کلمبیا در مورد آقای مح مو د اح مد ینژ ا د حقیقت تلخی بوده .

 

اصلا به من چه . حتما مم لکت ارث پدریشون بوده و خواستن با جا گذاشتن تسلی حات نظامی توی یک مکان (مثلا) مذهبی آمار شهدای خونه باباشون (همون وطن سابق) رو بالا ببرن (خودشون) .

 

اه . لعنت به هرچی خائن وطن فروشه .

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387 ساعت 6:05 PM

دیدن تو حرام

بوییدنت حرام

همراه بودنت حرام

خندیدنت حرام؟

 

لبخندهایمان حرامزاده

صداهایمان حرامزاده

 نگاههای گره خورده مان ، حرامزاده

گفتگویمان حتی در مورد خدا ، حرامزاده؟

 

پوشیدنمان گناه

نپوشیدنمان گناه

لبانمان گناه

زمینمان گناه؟

 

خدایمان مهربان

مهربانی هایمان مهربان

دستان گره خورده مان مهربان

قدمهایمان تا جهنم ، مهربان؟

 

زنجیر هایمان سنگین

نگاه دیگران بر دوشمان سنگین

شنیدن تهمتهایمان سنگین

*بار همبستریمان در شکمت سنگین؟

یا --------------------------

*کوله بار گناهانمان سنگین؟

 

اگر خندیدنت حرام ،

لبحند مرا بر چهره بزن

 

اگر گفتگویمان حتی در مورد خدا ، حرامزاده ،

جهنم را هم از خدا پر می کنیم

 

اگر زمینمان گناه،

در گورستان ، با قبرهای چند طبقه بر روی هم تا قیامت

 

اگر قدمهایمان تا جهنم مهربان

جهنم را با مهر و محبت خداییمان بهشت می کنیم

 

*اگر بار همبستریمان در شکمت سنگین،

یا ------------------------------

*اگر کوله بار گناهانمان سنگین،

بر قدرت دستان خدا توکل می کنیم تا سبکمان کند ، تا خودش پرواز کنیم .

 

 

 

 

----------------------------------

پانوشت : کاشکی یه همچین کسی بود !

دلم برای یه همچین عشقی تنگ شده .

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 ساعت 02:06 AM

... زنی هی میزند سگ مرده را در رود

به سر چشمه اش نشسته دیو پیکر مرده خواری مست

که از دندان و دستش رود خون جاری

 

زمین صاحب ندارد ؟ ای خدا خسته ام .

آسمان قبرستان ، پنجره بستم .

یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387 ساعت 11:22 AM

 

بعد از یک روز پر از کار و خستگی ، توی یه آخر هفته ی لعنت ، که همه ی مردم ایران خواب بودند ، (شاید) خدا تصمیم گرفت که همه مردم دنیا رو با چهره های درونیشون بیدار کنه .

 

همه ی ملت ها صبح که بیدار شدند از خواب دیدن که تبدیل به حیوانات خوشگل و زشتی شده اند .

 

ملت عرب شبیه گاو شده بود ، ملت افغان شبیه شتر ، ملت روسیه شبیه خرس ، ملت فلسطین شبیه سمور ، ملت اسرائیل شبیه کفتار ، ملت ...

 

ایرانی ها وقتی بیدار شدند دیدند همه کرگدن شده اند . ملتی پوست کلفت ، نفهم ، عقده ای ، بی نزاکت و شاخدار

یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387 ساعت 08:10 AM

...سر هر کوی و کوچه میفروشد تن

زنی زیبا عجوزه پیر دنیا

به هر بندش نشسته تشنه نوزادی به خون

ناقص و دیو و استخوان پیدا...

شنبه 17 فروردین ماه سال 1387 ساعت 11:48 AM

هر چی می خوام از مرگ بنویسم نمی تونم . انگار ذات بهار به زنده بودن هست . انگار دیگه قرار نیست بمیرم .

 

شاید این مدت اشتباه می کردم که قراره بمیرم ؟ پس اونهمه نشونه تکلیفشون چی میشه؟

 

شاید الان با یکم تفریح از فکر مرگ خارج شدم . ولی بدونید هنوز هم که هنوزه یک وارث خوب برای اینجا پیدا نکردم .

 

دلم تنگه . تنم منگه . خودم مستم . گیج گیجم

چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:05 PM

فردام برای تو

بگذار امروز خودم باشم

و برای خودم

 

حرفهام برای تو

نگذار امروز سکوتم بشکند

 

نگاهم برای تو

می خواهم چشمانم را زیر عینک های دودی

پنهان کنم

 

لبانم برای تو

می خواهم طعم زیبای لبانت را خاطره ببرم تا ... گور

یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:09 PM

هفت یادداشت آخری که با سین شروع میشه ( البته بعضی هاش مال ۸۵ هست . بگذریم )

 

۱۳ آبان روز درد و کتف شکسته

 

سکوت کن. لحظه ای فقط

 

سکوت ؟

 

سه ساله

 

سقیفه بنی ساعده

 

سلام بر امام منتظر (عج)

 

سیگار

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:50 PM

زمین امروز دوباره به همون جایی رسید که پارسال هم رسیده بود .

اتفاق خیلی مهمی که معمولا فقط سالی یکبار رخ میده .

 

خوشحال باشید . چون یقین دارم سال آینده ،زمستون دوباره سرد میشه و کارتن خوابها یخ می زنن .

مطمئنم هیچ اتفاق خوش آیندی نمی افته .

سردم . عید آخر رو باید غنیمت شمرد . نه ؟

 

کی میدونه کی میمیره .

شاید یه روزی شعله بکشم . بسوزونم و سرخ .

 

 

تموم شد . اینم بیست و سومین زمستون . حالا داره بیست و چهارمین بهار و شاید آخرین بهار میرسه .

خدا کنه بعد از من یه نفر باشه ، راهم رو ادامه بده . یه وارث برای سرخ.

 

عید سرختون مبارک

--------------------------------

پ.ن.  کاشکی میشد این دوسال باقی مونده از ریاستش رو جهشی می خوند . میشه ؟؟؟؟

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386 ساعت 00:39 AM

شد به پا بار دگر سرور آل فاطمه (س)

نقش خنده بسته بر لب شیرین همه

 

ابولولو کرده بر قتل عمر دست به قمه

عمری ها همگی به عر و عر و زمزمه

 

علوی ها همگی ورد لبشان این کلمات

بر عمر لعنت و بر آل محمد(ص) صلوات

 

---------------------------------

پ.ن.۱. مطلبی نوشته بودم که خیلی مفصل بود اما کاپیوتر سنی زده ام هنگ کرد همش پرید .

پ.ن.۲. خدایا تولا و تبرا رو هر لحظه از لحظه ی قبل بیشتر توی وجود ما قرار بده.

پ.ن.۳. راستی میدونستی خدا گفته اگه ملت بعد از رسول الله (ص) حکومت رو به دیگری نمیسپردند خدا بساط جهنم رو بر می داشت ؟

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386 ساعت 06:42 AM

چه فرقی میکنه کی بره تو ؟؟

 

وقتی هر قانونی که قراره تصویب بشه باید اول یکی دیگه  تایید کنه پس چه فرقی می کنه کی بره تو ؟؟

 

بذارین هر کی رو می خوان انتخاب کنن ، انتخاب کنن . دیگه بالاتر از سرخ که رنگی نیست ؟؟؟

 

برام هیچی مهم نیست . شاید اگه دوباره هم به روزهای خوب آخر اردیبهشت و اول تیرماه ۷۶ برگردم فقط لبخندی بزنم به اونهمه ساده انگاری ملت و خودم .

 

بگذریم . بذارین این روزای آخر رو توی آرامش باشم . و سکوت .

 

حق یارویاور سکوت و من .

با تقدیم احترام به چاه .

یا علی (ع) مدد

دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386 ساعت 5:07 PM

از راست به چپ : پیکولو ( پسر ، لقب : داش پیکول ) ، ویولت ( دختر ، لفب : ویلی انگشتی ) ، تولوس ( پسر ، لقب : گیجی گیجی ) ، سایه ( دختر ، لقب : آس بابا ) .

بالا : خورهه ( دختر ، لقب : ایجان بابا - مامان پیکولو ، ویولت ، تولوس ، سایه )

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386 ساعت 11:09 AM

وقتی ملتی با هم مست می کنند .

وقتی سران ملتی مست می کنند .

 

وقتی مست ها ریاست می کنند .

وقتی روسا مست می کنند .

 

وقتی همه چیز عوض می شود .

و همه هشیاران هم مست می کنند .

 

چرا من و تو هشیار باشیم .

بیا ما هم مست کنیم .

 

شاد و سرخوش و نفهم .

که زنده ایم ، چرا زنده ایم ؟

 

جهان مست کرده .

شما هم مست باشید و راست .

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 ساعت 09:37 AM

بسم الله الرحمن الرحیم .

لعنت خدا بر شک کنندگان در حقانیت رسول الله و آل اطهرش

 

خدایا امروز باید به تو تسلیت بگوییم  یا به حضرت زهرا (س) ؟

امروز روز آغاز غصب خلافت از امیر المومنین و روز گوساله پرستی سامری های مسلمان نماست .

امروز عمر خطاب لعنت الله با شورای ملعونش حاصل عمر پیامبر (ص) را بازیچه ی خود کردند .

و لعنت خدا بر همه ی عالم . که هیچکاری نتوانست بکند .

 

خدایا دلم تنگ است . امشب مادر (س) با پهلوی بشکسته در خانه ای به عزاداری می نشیند که جای دستان رسول الله را بر درش به آتش کشیدند . ملعونیانی که شیاطین جن و انس از شرشان به خدا پناه می برند .

 

تسلیت باد بر زمینیان و آسمانیان داغدار

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 ساعت 5:03 PM

حرفهای زیادی دارم . اما بذارین نگفته باقی بمونن .

 

بذارین نگم چقدر دلم برای یه فریاد زنده باد و مرده باد از ته دل تنگ شده .

بذارین نگم که چقدر دلم می خواست منم با شما باشم .

نگم که من هم ۴ سال پیش کتک خوردم و کتف و بازو شکست و سر و ... دل .

 

بذارین این روزهای آخر عمرم رو ساکت باشم .

 

 

حق یارویاور من وقتی مردم

وقتی زنده شدم

وقتی دوباره مردم

وقتی برای رستخیز خاستم

با تقدیم احترام به عزرائیل عزیز و خاک سرد گور

یا علی (ع) مدد

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ساعت 00:47 AM

تنهایی دل پری داشت .

با دیوارها ، به غیبت نشسته بودند .

 

- تنهایی : باز ساعت ۶:۳۰ شد . الان از راه میرسه و شروع به غر زدن میکنه .

- دیوارها : حالا می خواد بیاد بشینه روبروی ما ، زل بزنه بهمون . اعصابمون رو خرد کرده صدامونم در نمیاد .

- تنهایی: نگاهش کن تو رو خدا ، با اون قیافش دوباره اومد .

- دیوارها : کاشکی تو ترافیک میموند یکم دیرتر میرسید خونه .

- تنهایی : نه این ماموریت داره زود بیاد کانال عوض کنه انگار به تلویزیون قول داده تو مسابقه ی سرعت کانال عوض کردن شرکت کنه

- دیوارها : ببین تلفنش زنگ خورد .

- تنهایی : آره خیلی عجیبه !!!

- من : سلام ... ، خوبی !!!

----

- تنهایی : هوم!!!